شنبه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۱۱

ادامه بای باغ

من هنوز باو ندارم .من هنوز هم نمی بینم . من هنوز هم عاشق هستم . عاشق مردی که قدش بلند است و یک دماغ استخوانی دارد . او استاد دانشکده ی ادبیات پهلوی ست . از من خیلی بزرگ تر است . صدای بمی دارد . طنین صدایش آنقدر مجذوب کننده است که می توانی با آن صدا هزار بار دیگر عاشق شوی مخصوصن وقتی شعر پروانه ها می میرند را می خواند . من هنوز باور ندارم . من هنوز نمی بینم . من هنوز هم عاشق هستم . الهه می گوید(( هذیان است )).اما من خودم می دانم که واقعی است .شازده دولول سویئسی اش را رو به گردی صورت من گرفت و بعد لبخندی زد که از پشت ناراحتی هایش بیرون می آمد آنقدر تلخ و آنقدر مردانه بعد لوله ی تفنگ را زیر چانه اش گذاشت دستش را روی ماشه ی طلایی تفنگ چکاند . مغز شازده روبروی شاگردش شکافت ، بعد از روی شتک های خونش پروانه ها بیرون ریختند همان پروانه هایی که می میرند . من یک صدا می شنوم یک نور می بینم و یک افق کلمه خواهم ساخت . از خواب بیدار شدم . الهه بالای سرم خوابش برده است .

2 نظرات:

afsoon گفت...

دلتنگی پس از عبور سالها رنگ نمی بازه
چرا؟؟

عه تا منصوری گفت...

دوست عزیز اقای سیاوش رفیعی
به تحلیل و نقد هایکو های فرشته پناهی در سایت " آنات" دعوت می شوید
با احترام عه تا منصوری