الهه آمد بی هیچ حرفی یک دربستی گرفتیم درست خانه شازده ممد حسین میرزا پشت فرحزاد است . تاکسی روبروی در سفید خانه ی شازده ایستاد . دیوار بلند و سنگی خانه تمام عرض خیابان را گرفته بود و تا چشم کار می کرد پیش می رفت . در نیمه باز بود . الهه زنگ زد ، کسی گوشی آیفون را برداشت ولی حرف نمی زد . وارد شدیم .درختان بلوط و سپیدار و افرا آنقدر از زمین قد کشیده بودند که دیگر کلاغ ها هم می ترسیدند روی شاخ و برگشان خانه بسازند فقط یک آشیانه بزرگ پرنده ایی روی یکی از درختان حاشیه باغ به چشمم خورد . تا چشم کار می کرد باغ بود صدای خش خش برگها و گاهی افتادن برگ ها.شازده روی تپه ماهوری ایستاده بود و به من و الهه نگاه می کرد. کمی خجالت کشیدم . استاد می داند من خجالتی هستم . بر گشتم و به راهی که امدم نگاه کردم خیلی راه بود ولی حس نکرده بودم . دیگر در خانه و حتی درخت ی که یک آشیانه بزرگ روی تاجش بود هم در این فاصله کوچک شده بود . خیلی کوچک شبیه یک چوب کبریت که سرش به جایی سرخی گوگردی زردی برگ ها ست . تشنه ام شده بود ، الهه حرف نمی زد . وقنی به زیر پای شازده رسیدیم یک بالکن خیلی بزرگ روبرویمان قرار گرفت و درختهایی که از آن پایین عظمتشان در فاصله یی دیدی ما درست معلوم نبود ، استاد دست مرا گرفت و بوسید . درختان با فاصله هایی به هر کنج عمارت سر به فلک کشیده شازده جای گرفته بودند و درست زیر پای هر درخت یک آبنما قرار گرفته بود بعد درختها شاخ و برگشان به درون عمارت ار لای منفذهایی که باز کرده بودند رد می شد درست نصف تاج درختان بیرون عمارت بود و بقیه اش حتمن داخل . یک عمارت هشت ضلعی که وقتی سرت را بالا می کردی نمی توانستی انتهایش را ببینی برش تیغ آفتاب چشمانت را می زد . در ورودی عمارت که روبرویش یک دشت قرار گرفته بود درون یک استخر شیشه ایی قرار داشت باید از آنجا وارد می شدیم . یعنی باید شنا می کردیم و نفسمان را حبس می کردیم تا از زیر آب وارد پله هایی شویم که به در خانه میرسد . اینها را شازده گفت . شازده پشت به دشت ایستاده بود و اینها را گفت ، بعد خنده ایی کرد و شروع کرد به در آوردن لباسهایش و گفت »:خجالت نکشید. اینجا مدخل ورودی به زندگی من است و نمی توان جز این طریق گونه ایی دیگر وارد شد . عینک فرم طلائی اش را بر داشت و رو به من گفت :می شود غیر از زهدان وارد دنیا شد ؟ من گفتم نه . گفت این زهدان زندگی من است به رحم منطق من . من و الهه سرمان را به زیر انداختیم . شازده لخت شد و به درون آب شیرجه زد و مثل یک نیلوفر آبی روی اب غوطه ور شد .
الهه گفت :می خواهی بر گردیم ؟؟!!..
من گفتم :الان؟
گفت: همین الان لازم نیست بقیه ماجرا را جدی بگیریم . تو باور میکنی که پشت فرحزاد یک همچین جایی باشد و تا به حال ما ندیده باشیم و درباه اش نشنیده باشیم؟ بیشتر شبیه یک شوخی است .
ولی لباس هایمان را در آوردیم .سوز نیمه ی آبان مثل یک شلاق روی شانه هایی مرمرین من و الهه می خورد . بند سوتیئن الهه روی گرده اش جا انداخته بود ، لخت و عور ایستادیم . روبروی دری که زیر آب بود ، شازده گفت : چرا معطلید. حس کردم دیگر خجالت نمی کشم .پایم را درون آب کردم آب گرم بود . الهه هم قدمش را درون آب گذاشت .، شازده گفت بپرید درون آب . هر دو باهم پریدیم ولی به جایی اینکه درون آب فرو برویم روی آب سر خوردیم . آب مثل یک توده ی ژله زیر دست و پایمان می لرزید و ما روی آن سر می خوریدم . هردویمان ترسیدیم . هردویمان ترس چنان دوره مان کرد که نفسمان را داشت می برید . چه شد ؟!.استاد بیرون آب ایستاد و به سر خوردن ما و نگاه می خورد به ترسی که انداممان را گرفته بود . یک سیگار روشن کرد .از روی پله ها ی آبنما ی منتهی به استخر به آرامی پایین آمد و به سمت وسط استخر آمد سرش از آب بیرون بود به آرامی دست من و الهه را گرفت و به طرف پله های آورد بدنمان در نزدیکی پله ها درون مایع ژله ایی کمی بیشتر فرو رفت . الهه رنگ صورتش از ترس سفید شده بود . استاد ممد حسین میرزا گفت به آرامی بلند شوید و بنشینید.زبان الهه بند آمده بود و می لرزید . استاد گفت :لباسهایتان را بپوشید . شما نمی توانید وارد خانه ی امن منطق من شوید .من با طنین صدایی پر از بغض پرسیدم چرا ؟ گفت : به ظاهر عریان شدید ولی وجودتان عریان نیست . بین شما و وجودتان فقط لباس تنتان نبوده است هزار بند و لباس و نقش با خود دارید . باید تک تک آنها را در بیاورید تا بتوانید وارد شوید.
0 نظرات:
ارسال يک نظر