دوشنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۱۰

بای باغ


داستان از جایی شروع شد که دیکر پایانی نمی توان برایش متصور شد و این یعنی پایانی در کار نیست یا هست ولی برایش تصوری نیست یا اصلن تصور را هم پایانی نیست . ***************************************************************************************************************



این داستان در((چ ن د ))قسمت نوشته می شود شاید صد قسمت شاید دو قسمت هیچ چیزش معلوم نیست نه انتهایش نه آن بغض هایش و خنده هایش.






حبیب ایستاده است مثل سرو با قد بلندش و سایه اش را انداخته است درون چهار قد خوش قواره ی حوض روبروی ایوان و به من خیره شده است .




الهه نشسته بود درست وسط حوض خانه ما و سر حبیب را روی زانو هایش گرفته بود . آب کرخ رویه کوبه شده با یخ دور تا دور شقیقه های حبیب می چرخید ، موهای رهای جو گندمیش به یک سو می چرخید و تا لبه ی تیز یخ فرو می رفت و آرام دوباره تا نزدیک پیشانیش بر می گشت .



چادرم را سرم کردم و از خانه بیرون آمدم بعضی وقتها زندگی شبیه چادر سیاه است ، روی سفیدی زیبایی تن یک دختر می خواهد زیبایی هایش را بپوشاند . پدرم خوابیده بود . مادرم مثل تمام روزهای منتهی به آخر هفته درون قاب خاتم مو هایش رها کرده بود روی سن بیست سالگی اش که از حالا ی من دو سال جوان تر بوده است و به زندگی پدرم با دردش و من لبخند می زند . سر کوجه این پا و آن پا کردم الهه مثل همیشه دیر کرده بود ..

1 نظرات:

Atefeh گفت...

Siavash jan khosh halam ke dobare blog nevisi ro shoro kardi
be omide movafaghiyat