
همه طالب ارامشند ولی هیچ کس برای حفظ آرامشش تقلا نمی کند . با انکه می دانیم بعضی از کار ها می تواند آرامشمان را بگیرد ولی آن ها را انجام می دهیم و وقتی به نقطه ایی می رسیم که آرامشمان لگد مال شده است به خود لعن و نفرین می فرستیم که چرا این کار ها را انجام دادیم .ما برای زندگی کردن به روش خودمان آرامشمان را ارزان فروخته ایم، ارزان . استیون سارکف در محله ی جود ها پیکر بی جان موریس را که غرق خون است می کشد .شتک خشک شده ی از خون آغشته به الکل موریس مست روی صورتش ماسیده است .خون موریس بوی الکل می دهد .بوی دوران پنجاه دو ساله چرخشش درون فضای بسته بدنش ، ذهنش و چشم های پف آلود خرماییش .
جوزفین سارامین که دوستانش به آن جوجو می گوید از روی توالت فرنگی بلند می شود ، ته مانده ی ارضاء مردی را که نمی شناخت داخل آب تمیز گلوگاه .پخش شد . مثل همیشه با کاغذ ارزان و زمخت توالت خودش را پاک کرد .کاغذ را درون توالت انداخت ، خیسی کاغذ درون آب گلگوگاه وارفت .رقص موزونی از نرمی کاغذ که مثل یک کوه آتشفشان یخ زده ذوب می شد و میان گدازه های ته مانده ی بیرون ریز مرد که از اندام زنانه جوجو بیرون ریخته بود پا می گرفت .مخاط سفید ته زرد سنگین رشته شده ایی که تمام کروموزوم های مردک بود آرام آرام به طرف نقش و نگار کاغذ توالت که یک پروانه زیبا ی حاره ای با بال های آبی بود می رفت و مثل پرزهای رحم ، اسپرم های مرده ی سنگین را در خود گرفت و به دورش پیچیده شد که در هیمن لحظه جوزفین سیفون توالت را کشید و همه چیز از گلوگاه اتفاق افتاده به چاه فاظلاب سرازیر شد و دوباره گلوگاه برای گناهی تازه از آب تمیز و زلال پر شد . مرد روی تخت دراز کشید بود و پکی به سیگار بد بوی خشک شده اش می زد و با دست دیگر که زیر سرش گذاشته بود خودش را رها جلوه می داد ( حض برده ).جوزفین دویست و ده دلاری را که مرد روی میز عسلی بالای سرش گذاشته بود را برداشت و پیشانی کوتاه مرد که از دانه های عرق پر بود را بوسید و از اتاق خارج شد .
الکساندر توتالین به هن وهن افتاده بود .باید گوزن بویش را شنیده باشد .یک دنبال گردی در آن سوز خشک کشنده ی درون جنگل های سوزنی و کاج های سر به آسمان کشیده ی نتردام . گوزن پره های دماغش می لرزید . بوی الکساندر را گم کرده بود و بازدم گرمش تمام فضای خشک و یخ زده ی اطرافش را در سفیدی بخار بازدمش می پوشاند .چشمان سیاه درشتش از حدقه بیرن زده بود شاخ های بلندش مثل تاجی پر ابهت رو سرش نشسته بود .گاهی عظلات منتهی به کپلش منقبض می شد و شره ایی از دانه های ریز عرق از پوست تنش می چیکید . حس طبیعی وجودش دیگر بانگی از خطر به درون وجودش نمی ریخت الکساندر پلک چشم چپش را به آرامی روی بعلاوه ی سیاه چشمی دوربین بست و نگاه چشم راستش را روی بی خبری و هن و هن نفس های گوزن که دیگر داشت به آرامش می رسید فرو کرد هیج عجله ایی برای چکاندن ماشه احساس نمی کرد برای آخرین بار با دوربین تفنگش اندام گوزن را دید نگاهی به بدن زیبا و کشیده و ابهت تاج شاخیش انداخت ونفسش را قورت داد و ماشه را چکاند .سکوت پارک ملی با خروج مرمی گلوله ی تفنگ پاره شد . کارگردان همه صحنه های بالا را گرفته بود . ارام ارام احساس خوبی داشت حس کرده بود آنچه را برای این سه شخصیت می خواهد نشان دهد شروع شده بود .کار امروز تمام شده بود بازیگر نقشها برای بازی در این پنچ نقش انگار آفریده شده بودند تا به آنجا برسند و پشت لنز دوربین ها قرار گیرند .
شهریور هشتاد و هشت اصفهان .پ*
^^^^^ تصویر پیکر بی جان پازولینی
2 نظرات:
سایت بستار به روز شد
سیاوش عزیز
منتظر آثار ارزشمندت در این سایت هستم
www.bastaar.com
خانم پناهی شما بی نظیرید و لطف دارید . هر کمکی که از دست من بر آید انجام می دهم ، سایت بسیار خوبی ست .
ارسال يک نظر