سه‌شنبه ۹ اوت ۲۰۱۱

داستان نویس کرایه ای





مثل همیشه پشت ماشین تایپم نشسته ام و دارم برای آقای اسد ا... بابک داستان می نویسم . یک کار بسیار ساده که بابک نمی تواند از پس آن بر بیاید . آقای بابک ))ملاک و کلکسیون دار معروف و بزرگی است . تا قبل از آشنایی یمان اصلن به ذهنش نرسیده بود که می تواند با استخدام من با یک حقوق بسیار ناچیز داستان نویس هم بشود . الان او را بعنوان یکی از صاحبان فکری مکتب فرانکفورت در داستان نویسی می دانند . امروز بیست و دوم (( اردیبهشت ماه )) است و این یعنی از ماه اردیبهشت بیست و دو روز گذشته و من باید تا نه روز دیگر داستان آنکه نمی خندد را به پایان برسانم . تلفن زنگ می زند . یک مرد با لهجه ی غلیظ انگلیسی که گاهی پرش هایی به سمت لهجه سوئدی دارد آقای (( اسد )) را می خواهد .بعد از آنکه می فهمد ایشان در دفتر نیستند .می گوید به ایشان این پیام مهم را برسانید که کاندیدای امسال نوبل ادبی شده اند .در مورد زمانی که ایشان در دفتر کارشان حضور دارند می پرسد . می گوید، حتمن با ایشان مجددان تماس می گیرم . روز خوش .
کلاغ های نروژی بی حال هستند . روبروی پنجره اتاق کارم دوتایشان نشسته اند .
. ماهی های ابهایش اما نه .
پرنده ها دوست دارند وقتی می پرند، هوا پر باشد از تکه های نور ِ آفتاب . خانم ا(( توران)) دیگر نمی تواند آرتروز دستانش را پنهان کند . دستهایش حالا صاحب شخصیت شده اند .صاحب کرامت ، صاحب ایده . وقتی آنها را می بینی می توانی در مورد آنها هزاران حدس و گمان بزنی . وقار خواصی در پس دفرمگی انگشتانش خودشان را ختم به مانیکور های سرخش می کند. این خوب است . و این یک راز است برای انسانهایی که اجزا بدنشان صاحب شخصیتی از روزهای زندگیشان می شوند .خانم(( توران )) می خوابد . او تازگی ها زیاد می خوابد .نه کلمه خواب درست نیست .زیاد چرت می زند یک خلسه دم دستی بکر که تا ژرفای آفرینش پیش می رود و بعد مثل یک حباب خودش را می رساند رو ی سطح زندگیش و آن موقع چشمهایش را باز می کند .
مثل همیشه پشت ماشین تایپم نشسته ام و اگر کسی مرا از دورترین جای ممکن که می شود یک نویسنده ی کرایه ایی را دید ببیند پیش خودش می گوید این مردک کج و چوله دارد با دستانش چه کار می کند ؟! .
حالا باید کمی ورزش کنم و این یعنی که باید فکر کنم به دور ترین نقطه ایی که می تواند یک پیله باشد یا یک قطره خون . یک دوست دوران دانشجویی ام در دانشگاه (( شیراز)) می گفت . تو فقط آفریده شده ایی که بنویسی دیگر هیچ چیز بدرد بخور دیگری نیستی . اجزایت را که نگاه می کنم . صورت سیاه سوخته ات ، دماغ بزرگت که شبیه آلت است و موهای مجعدات که همیشه کوتاه است .حواسم را جمع می کنم به قطره خون هیچ چیز خاصی نمی آید به جز درگیری دوشنبه پیش.من خانم ( نورا صدیق)) هستم همانی که شاعر است و دستمزدش را جوخه اعدام داد.برای کل دیوان شعرم و چهار داستانم دو گلوله یکی به قلبم دیگر به شعورم.البته در کنار خیابان .
زندگی در نهایت بردن یک جایزه است که متعلق به خودت نیست وقتی درست فکر میکنی.

دوشنبه ۱۶ مهٔ ۲۰۱۱

Antony Gormley



شنبه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۱۱

ادامه بای باغ

من هنوز باو ندارم .من هنوز هم نمی بینم . من هنوز هم عاشق هستم . عاشق مردی که قدش بلند است و یک دماغ استخوانی دارد . او استاد دانشکده ی ادبیات پهلوی ست . از من خیلی بزرگ تر است . صدای بمی دارد . طنین صدایش آنقدر مجذوب کننده است که می توانی با آن صدا هزار بار دیگر عاشق شوی مخصوصن وقتی شعر پروانه ها می میرند را می خواند . من هنوز باور ندارم . من هنوز نمی بینم . من هنوز هم عاشق هستم . الهه می گوید(( هذیان است )).اما من خودم می دانم که واقعی است .شازده دولول سویئسی اش را رو به گردی صورت من گرفت و بعد لبخندی زد که از پشت ناراحتی هایش بیرون می آمد آنقدر تلخ و آنقدر مردانه بعد لوله ی تفنگ را زیر چانه اش گذاشت دستش را روی ماشه ی طلایی تفنگ چکاند . مغز شازده روبروی شاگردش شکافت ، بعد از روی شتک های خونش پروانه ها بیرون ریختند همان پروانه هایی که می میرند . من یک صدا می شنوم یک نور می بینم و یک افق کلمه خواهم ساخت . از خواب بیدار شدم . الهه بالای سرم خوابش برده است .

یکشنبه ۲۶ دسامبر ۲۰۱۰

بای باغ قسمت اول

الهه آمد بی هیچ حرفی یک دربستی گرفتیم درست خانه شازده ممد حسین میرزا پشت فرحزاد است . تاکسی روبروی در سفید خانه ی شازده ایستاد . دیوار بلند و سنگی خانه تمام عرض خیابان را گرفته بود و تا چشم کار می کرد پیش می رفت . در نیمه باز بود . الهه زنگ زد ، کسی گوشی آیفون را برداشت ولی حرف نمی زد . وارد شدیم .درختان بلوط و سپیدار و افرا آنقدر از زمین قد کشیده بودند که دیگر کلاغ ها هم می ترسیدند روی شاخ و برگشان خانه بسازند فقط یک آشیانه بزرگ پرنده ایی روی یکی از درختان حاشیه باغ به چشمم خورد . تا چشم کار می کرد باغ بود صدای خش خش برگها و گاهی افتادن برگ ها.شازده روی تپه ماهوری ایستاده بود و به من و الهه نگاه می کرد. کمی خجالت کشیدم . استاد می داند من خجالتی هستم . بر گشتم و به راهی که امدم نگاه کردم خیلی راه بود ولی حس نکرده بودم . دیگر در خانه و حتی درخت ی که یک آشیانه بزرگ روی تاجش بود هم در این فاصله کوچک شده بود . خیلی کوچک شبیه یک چوب کبریت که سرش به جایی سرخی گوگردی زردی برگ ها ست . تشنه ام شده بود ، الهه حرف نمی زد . وقنی به زیر پای شازده رسیدیم یک بالکن خیلی بزرگ روبرویمان قرار گرفت و درختهایی که از آن پایین عظمتشان در فاصله یی دیدی ما درست معلوم نبود ، استاد دست مرا گرفت و بوسید . درختان با فاصله هایی به هر کنج عمارت سر به فلک کشیده شازده جای گرفته بودند و درست زیر پای هر درخت یک آبنما قرار گرفته بود بعد درختها شاخ و برگشان به درون عمارت ار لای منفذهایی که باز کرده بودند رد می شد درست نصف تاج درختان بیرون عمارت بود و بقیه اش حتمن داخل . یک عمارت هشت ضلعی که وقتی سرت را بالا می کردی نمی توانستی انتهایش را ببینی برش تیغ آفتاب چشمانت را می زد . در ورودی عمارت که روبرویش یک دشت قرار گرفته بود درون یک استخر شیشه ایی قرار داشت باید از آنجا وارد می شدیم . یعنی باید شنا می کردیم و نفسمان را حبس می کردیم تا از زیر آب وارد پله هایی شویم که به در خانه میرسد . اینها را شازده گفت . شازده پشت به دشت ایستاده بود و اینها را گفت ، بعد خنده ایی کرد و شروع کرد به در آوردن لباسهایش و گفت »:خجالت نکشید. اینجا مدخل ورودی به زندگی من است و نمی توان جز این طریق گونه ایی دیگر وارد شد . عینک فرم طلائی اش را بر داشت و رو به من گفت :می شود غیر از زهدان وارد دنیا شد ؟ من گفتم نه . گفت این زهدان زندگی من است به رحم منطق من . من و الهه سرمان را به زیر انداختیم . شازده لخت شد و به درون آب شیرجه زد و مثل یک نیلوفر آبی روی اب غوطه ور شد .
الهه گفت :می خواهی بر گردیم ؟؟!!..
من گفتم :الان؟
گفت: همین الان لازم نیست بقیه ماجرا را جدی بگیریم . تو باور میکنی که پشت فرحزاد یک همچین جایی باشد و تا به حال ما ندیده باشیم و درباه اش نشنیده باشیم؟ بیشتر شبیه یک شوخی است .
ولی لباس هایمان را در آوردیم .سوز نیمه ی آبان مثل یک شلاق روی شانه هایی مرمرین من و الهه می خورد . بند سوتیئن الهه روی گرده اش جا انداخته بود ، لخت و عور ایستادیم . روبروی دری که زیر آب بود ، شازده گفت : چرا معطلید. حس کردم دیگر خجالت نمی کشم .پایم را درون آب کردم آب گرم بود . الهه هم قدمش را درون آب گذاشت .، شازده گفت بپرید درون آب . هر دو باهم پریدیم ولی به جایی اینکه درون آب فرو برویم روی آب سر خوردیم . آب مثل یک توده ی ژله زیر دست و پایمان می لرزید و ما روی آن سر می خوریدم . هردویمان ترسیدیم . هردویمان ترس چنان دوره مان کرد که نفسمان را داشت می برید . چه شد ؟!.استاد بیرون آب ایستاد و به سر خوردن ما و نگاه می خورد به ترسی که انداممان را گرفته بود . یک سیگار روشن کرد .از روی پله ها ی آبنما ی منتهی به استخر به آرامی پایین آمد و به سمت وسط استخر آمد سرش از آب بیرون بود به آرامی دست من و الهه را گرفت و به طرف پله های آورد بدنمان در نزدیکی پله ها درون مایع ژله ایی کمی بیشتر فرو رفت . الهه رنگ صورتش از ترس سفید شده بود . استاد ممد حسین میرزا گفت به آرامی بلند شوید و بنشینید.زبان الهه بند آمده بود و می لرزید . استاد گفت :لباسهایتان را بپوشید . شما نمی توانید وارد خانه ی امن منطق من شوید .من با طنین صدایی پر از بغض پرسیدم چرا ؟ گفت : به ظاهر عریان شدید ولی وجودتان عریان نیست . بین شما و وجودتان فقط لباس تنتان نبوده است هزار بند و لباس و نقش با خود دارید . باید تک تک آنها را در بیاورید تا بتوانید وارد شوید.

دوشنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۱۰

بای باغ


داستان از جایی شروع شد که دیکر پایانی نمی توان برایش متصور شد و این یعنی پایانی در کار نیست یا هست ولی برایش تصوری نیست یا اصلن تصور را هم پایانی نیست . ***************************************************************************************************************



این داستان در((چ ن د ))قسمت نوشته می شود شاید صد قسمت شاید دو قسمت هیچ چیزش معلوم نیست نه انتهایش نه آن بغض هایش و خنده هایش.






حبیب ایستاده است مثل سرو با قد بلندش و سایه اش را انداخته است درون چهار قد خوش قواره ی حوض روبروی ایوان و به من خیره شده است .




الهه نشسته بود درست وسط حوض خانه ما و سر حبیب را روی زانو هایش گرفته بود . آب کرخ رویه کوبه شده با یخ دور تا دور شقیقه های حبیب می چرخید ، موهای رهای جو گندمیش به یک سو می چرخید و تا لبه ی تیز یخ فرو می رفت و آرام دوباره تا نزدیک پیشانیش بر می گشت .



چادرم را سرم کردم و از خانه بیرون آمدم بعضی وقتها زندگی شبیه چادر سیاه است ، روی سفیدی زیبایی تن یک دختر می خواهد زیبایی هایش را بپوشاند . پدرم خوابیده بود . مادرم مثل تمام روزهای منتهی به آخر هفته درون قاب خاتم مو هایش رها کرده بود روی سن بیست سالگی اش که از حالا ی من دو سال جوان تر بوده است و به زندگی پدرم با دردش و من لبخند می زند . سر کوجه این پا و آن پا کردم الهه مثل همیشه دیر کرده بود ..

و من

درون کاسه ی سرم دنیا جا گرفته است و اندیشه هایم همه آبستن تقدیر دنیای است که هست و من با گردی سرم راه باز می کنم تا روحم را بارور کنم در دنیایی که نه در سرم می گذرد نه در دنیا.

ه

هیچ .
خواب .
می شود من.
همه.
و آن رویاء.